
دلم هوای شما کرده بی هوا مادر
که بیت بیت غزل می زند صدا: .... مادر
حروف شعر پر از عطر یاس میگردد
همین که ذهن قلم گوید از شما مادر
همیشه شاعر بیتاب وقت توصیفت
شود اسیر و زمین گیر واژه ها مادر
سری به وادی احساس میزند تنها
قدم قدم که رسم تا به انتها مادر
غمی به سوی شما میکشد مرا اما
عبور ثانیه ها میکند جدا مادر
مسیر کوچه ای از ازدحام مسدود است
غبار و دود و هیاهو و ماجرا مادر
تمام آینه ات را غبار میگیرد
همینکه میشکند قامت دعا مادر
چگونه پشت دری بینمت که میسوزد؟
چگونه هضم کنم داغ کوچه را مادر؟
و کاشکی که نمی دید چشم لبریزم
دو دست بسته ی دل را در این عزا مادر
چقدر گفتم و گفتم ز کربلا اما
برای من که مدینه ست کربلا مادر
برای من که کمی شاعر شما هستم
شبیه دفن شبانه ست بوریا مادر
کجاست ذهن مشوش بگو که بر گردد
بگو که دق نکنم....«درد آشنا مادر»
دوباره شاعر بی تاب ، واژه ها زندان
نمی شود دل تنگم دمی رها مادر
زمین نخوردم و دیگر نمیخورم هرگز
به مهر دست مرا هم گرفته تا مادر
همان که تا غم خود کوچه کوچه ام می برد
همان که می بردم باز تا خدا -مادر-
شاعر - سید حسین رستگار









ایشالا که هر چه زودتر آقا دوباره دعوتمون کنه بریم زیارت نمیدونم چه جوری باید این دوری رو تحمل کنم هنوز بر نگشته دلم تنگ شده!

سلام بر آنان که در فراق یار در کوچه پس کوچه های تنهایی سر به دیوار انتظار نهاده اند و چشم به راه نیم نگاه مهدی فاطمه اند...
ای گل نرگس... چه می شد که ما را در جمع پروانه هایت پذیرا می شدی؟ چه می شد که تشعشع گرمی نگاهت به سویمان روانه می شد؟
مهدی جان نظری فرما بر کوچه تاریک ما. که همه پروانه شمع توایم. همه پروانه ها در این کوچه تاریک به امید حس کردن گرمای وجودت گرد هم امده اند. مولا جان نظری فرما
این صفحات برگ برگ روزهای انتظاریست که به امید آمدنش از پس هم ورق میزنیم...
میخواستم از دوریات شِکوه کنم...
اما به یاد آوردم که در میان ما نظارهگرمان هستی!
به یاد آوردم که در برابر چشمان منتظرت، چگونه دلت را آزردهایم...!
انتظاری بیپایان از سویی... و دشواریها از سویی دیگر، محرّک نومیدی مایند!
اما چشم به راه بهار آمدنت بودن، چه گوارا...
ای قرار دلهای بیقرار! ای نازدانه هستی!
تا کی در انتظار بازگشتمان روزها و سالها را شمارهگری؟!
ای دلبر غائب از نظر!
چه بگویم که خود میدانی چه در دل میگذرد...........
مولا جان ...
هفتهها که دیگر هیچ.... چلههایم بیتو در حال عبور است.... دعایی نما تا ریشهکن کنیم هر آنچه مانع رسیدن به شماست...
گل نرگس
ای تنها بهانه بودنم
آخر تا به کِی...........؟
تا به کجا.......؟

خورشید روشن است به لطف چراغتان
قل می زند غذای جهان بر اجاقتان
من کیستم که لایق احسانتان شوم؟!
آهویتان؟، کبوترتان؟، نه... کلاغتان
پس می کَنم دو بال خودم را که بعد از این
از جاده ها پیاده بگیرم سراغتان
راهی شوم که لانه بسازم در آن حریم
روی درختهای خدا کنج باغتان
غرق خیال بودم و ناگاه بین راه
سمت حرم کشاند مرا اشتیاقتان
***
تنهاییَ م مرا که به دست گناه داد
آغوش تو به روح سیاهم پناه داد
احساس بی کسی و یتیمی تمام شد
وقتی خدا مرا به حریم تو راه داد
معنای ارتباط من و تو همین و بس:
طفلی گدا که دست خودش را به شاه داد
تشبیه تو به ماه و به خورشید کوچک است
خورشید از تو نور گرفت و به ماه داد
باید کبوترانه به گنبد نگاه کرد
حالا که دوست فرصت پلکی نگاه داد
***
چشمان من به گنبد و بغضی شناورم
دارم تو را دوباره به خاطر میاورم
اذن دخول روی لبم... مست خواندنم
تصویر میشوی خود تو در برابرم
آقا سلام! آمده ام مثل قبل ها،
سوغات می دهم به تو سوغات می برم
سوغات من چه بوده برایت؟!که از کرج
هر بار، جام شربت انگور می خرم
شرمنده ام، چگونه نگاهت کنم عزیز؟!
شرمنده ام، چگونه از این بیت بگذرم؟!
***
بگذر از این حقیر، به روحش شفا بده
این چشم را ببین و برایش دوا بده
دارم کنار صحن تو پر در میاورم
از نو به من برای پریدن هوا بده
اینجا کم از بهشت ندارد، مرا ببخش
یک گوشه از بهشت به من نیز جا بده
بگذار رو به (هرچه که دارم) دعا کنم
حاجات دست های غریب مرا بده!
***
دارم به بارگاه تو نزدیک می شوم
در حسرت نگاه تو نزدیک می شوم
خیلی دلم تنگ شده برا آقامون
دعا کنید هر چه زودتر دعوتمون کنه...

ای حق نیافریده کسی را مثال تو
خورشید جلوه ایست ز نور جمال تو
ای محرم حریم خداوند ذو الجلال
ای عقل مانده مات ز جاه و جلال تو
هرجا به ایه آیه قرآن که بنگرم
گفته خدا سخن ز جمال و کمال تو
ای برگزیده ای که تویی ختم انبیا
وین افتخار داده به تو ذو الجلال تو
امشب به وادی دل من شور محشر است
سرد است ان دلی که ندارد خیال تو
ای کعبه امید همه در نماز عشق
محراب ماست ابروی هچون هلال تو
دامان اهل بیت تو حبل المتین ماست
دست توسل من و دامان آل تو
من کیستم غلام غلامان کوی تو
ای کاش پا نهد به سر من بلال تو
هر کس گشود لب چو (وفایی) به مدح تو
یک نکته هم نگفت سخن از وصال تو
سید هاشم وفایی

1-نماز:
بهترین فیلتر شکن دنیا است که خدا هم زیر این را امضا کرده است. باوری نداری، " ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنکر" عنکبوت/44.٢- محبت اهل بیت (ع):
متاسفانه این نسخه از فیلتر شکن ها همه جا پخش نشده و به گفته صاحبان این فیلتر شکن ها، این برای کسانی است که واقعا به ما اعتقاد داشته و پیرو ما باشند.
3- قرآن :
نظیرش اصلا وجود ندارد؛ همه متخصصان فیلتر شکنی(پیامبران) جلوی آن، زانو می زنند ...برای اثر کردنش، اولین قدم، خواندن و فهمیدن و پله آخر، عمل کردن به آن است.۴- ماه مبارک رمضان:
این سری از فیلتر شکن ها، مدت طولانی برای شما کاربرد دارد و حتی باعث می شود ویروس های گناه را که وارد خود کرده اید، قتل عام کند .5- ذکر ها:
این ذکر باید توسط متخصصشان تجویز بشود.
اخطار اخطار : در مورد این فیلتر شکن، نسخه های تقلبی زیادی وجود دارد. مواظب باشید.
دلیل فیلتر شدن!!!:
وقتی انسان گناه می کند، به دلیل جهلش به ازای هرگناه، یک قدم از خدا دور می شود؛ این فیلتر ها بر چشمان ،گوش ها و قلبش سیطره می زند و اگر به یکی از این فیلتر شکن ها وصل باشد، ان شاءالله به راه مستقیم هدایت می شود.
حتما از این فیلتر شکن ها استفاده کنید. (رد خور نداره).

مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟
(دکتر شریعتی)
جوانی با چاقو وارد مسجد
شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه
افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند،
جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را
قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد
خسته شد و به جوان گفت
که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری
در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان
را به پیش نماز مسجد دوختند،
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم
که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
ما را به یک کلاف نخ آقا قبول کن
یـا ایّهـا العــزیز! أبانـا! قــبول کن
آهی در این بساط به غیر از امید نیست
یـا نـاامیدمــان ننـمـا یـا، قـبـول کن
از یـاد بـرده ایم شمـا را پـدر! ولی
این کودک فراری خود را قبول کن
رسم کریم نیست که گلچین کند، کریم!
مـا را سَـوا نکـرده و یک جـا قـبول کن
گر بی نوا و پست و حقیریم و رو سیاه
اما به جــان حضرت زهـرا قبـول کن
گندم که نه، مقام شما بود لاجَرَم
رمز هبوط آدم و حوّا، قـبول کن